تبليغاتX
عشق لاتی

 

من بنای عقل را در هم کوبیدم

با دستهای عشق

من شادیهایم را معامله کردم

با ذره ای از اندوه لاله

من آسمان را به اشک کشیدم

و کویر را با خنده پر کردم

من گلو را به خنجر

و ساقه های گندم را به نوازش داس معتاد کردم!

به کویر آموختم زخمهایش را

با نمک مرهم کند

من برای تنهایی شقایق دشت دور

 به وحشت افتادم

و خدا را از ایمان خویش

                            تر ساندم . . . !

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:50 توسط .:. داش ناصر .:.


چقدر غصه می خوری دلم برای زندگی

ندیده ای رسیده ام به انتهای زندگی

کسی نشسته روبروی من وضجه می زند

که زندگی فروخته ام و هم بهای زندگی

خدا که وعده می دهد بهشت را به او بگو

که سهم خود فروخته ام از ابتدای زندگی

اگر که سیب می دهی مرا فریب می دهی

که باز ادعا کنم تویی خدای زندگی

و من که زجر می کشم به وسعت جهان تو

و تو نشسته ای خدا کجای زندگی

شکسته چرخ بی صدا در این حوالی ای خدا

مگر نهاده ای دوباره چوب لای زندگی

و مرگ مثل سایه ای همیشه پا به پای من

همیشه پا به پای من و پا به پای زندگی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 7:55 توسط .:. داش ناصر .:.


نيامدنت باز بهانه اي شد براي اشكهايم

تا دوباره غم نبودنت را جشن بگيرند

سايه ها تصوير مي ساختند ومن مات شدهء شطرنجي بودم

كه آرام آرام داشت قلعهء زندگيم را بر هم مي ريخت

و همان رنگ سبزي را كه نماد شادابي و طراوت مي دانستيم

مانند خوره ريشه هايمان را خشكاند

اصلا" به تقدير ربط نداشت

شايد صداقت بيش از حدمان كوره راهي شده بود

تا حقيقت ها را مانند سرابها باور نكنيم

و ترس از شعله هايي كه از كودكي مرا از آنها مي ترساندند

باعث شده بود تا از هر شعله اي دوري كنيم

غافل از اينكه شعله هايي هم هستند

كه انسان را تا اقدس الهي مي كشانند...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:45 توسط .:. داش ناصر .:.


در شهری بنام زندگی رودی جاریست بنام (محبت)

این رود به آبراهی جاریست بنام (دوستی)

این آبراهه به آبگیری جاریست بنام (عشق)

این آبگیر به حوضچه ای جاریست بنام (وفا)

وتمامی اینها به منجلابی جاریست بنام (جدایی)




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 8:26 توسط .:. داش ناصر .:.


نازپرورده ترین دختر آئینه پرست

جمعه شب آمد و در حجلهء آئینه نشست

لب به آئینه رسانید پی بوسه و شد

از من آشفته تر انگار به بوسیدن خود

عشق زادست و بجز عشق تکلم نکند

زادهء عشق به هر خاک تیمم نکند

کیست این زادهء پاک که دمی کج نرود

که اگر چهره کند باز کسی حج نرود




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:19 توسط .:. داش ناصر .:.


سحر گاهان كه تابوت مرا

بر دوش ياران رهسپار خانه جاويد مي بيني

تو هم اي آشناي سنگدل

ازخانه بيرون آي

                  بگو رفتي

                            برو...

                منزل مبارك...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:32 توسط .:. داش ناصر .:.


در لابه لای خاطرات گمشده ام

به دنبال چیزی میگردم

آنقدرآنها را مرور کرده ام

که رنگ تمامشان

از رو رفته است !

وتمام شعرهایم

معنی عشق را از یاد برده است

آخرین صفحه را میگشایم

به این امید که بیابم گمشده خود را

آری

همان است

سیب سرخ

که رنگ تمام خاطراتم را

از بوی بهشت عطراگین کرده

او همان است

سیب سرخ...

اینم تقدیم به همه رفقا خواستم بگم داش ناصر یه نمه طبع رمانتیک هم داره

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 10:23 توسط .:. داش ناصر .:.


سلام بروبچز

من تازه کارم جون داداش نیاز به حمایت دارم .باشه.

امیدوارم دوستای خوبی واسه هم باشیم

پس انتقاد کنید . خیلی نوکرم...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:23 توسط .:. داش ناصر .:.